مجلس بارعام، جایی که کهن ترین مجالس تمام نوقلم در آن برگزار شده بود. پس از بازسازی به دست سازمان ملل رنگ و بوی دیگری گرفته بود.
دیوار ها بارنگ های شاد و طلایی می درخشیدند و چلچراغ های بزرگ و زیبایی از سقف آویزان شده بود.
مهمانان با لباس های فاخر خود به این سو و آن سو می رفتند و صدای خنده هایشان در سالن پیچیده بود.
بر تمامی دیوارها نماد گندم و الهه ی آتنا نصب شده بود که پرچم وارنا را در ذهن تداعی می کرد.
پگاسوس خندان در میان جمع می پلکید و تو حال و هوای خودش بود که به هیکل بزرگ زئوس که آجیل های جشن رو مشت مشت تو دهنش می چپوند برخورد کرد و با جیغی حاکی از خوشحالی او را در آغوش کشید و گفت:" هی پهلوون بلاخره بعد شیش قرن تو یه جنگی بردیم.

"
زئوس در حالی که خرت خرت آجیل می خورد، گفت:" آره. تا حالا اینقدر تفریح نکرده بودم. بیا تو هم آجیل بخور خیلی مفیده."
پگاسوس به آجیل های له شده ای که در دستان زئوس قرار داشت نگاهی کرد و گفت:" نه دکتر بهم گفته نباید فعلا چیز مفیدی بخورم. هی اون ماریتا نیست؟

"
ماریتا تلوتلو خوران با کفش های پاشنه بلندش، خود را به آنها رساند:" هی بچه ها...سلام. تبریک عزیزان من. خیلی طول کشید تا بلا رو راضی کنم یکی از اون لباسای گل منگلیشو بهم بده. آخرم مجبور شدم وقتی با هاول رفت که بیاد اینجا، لباسا رو از تو خونش یواشکی وردارم."
زئوس سرش را خاراند و گفت:" یعنی دزدی؟

"
ماریتا نیشخند گنده ای زد:" نه ترجیح می دم اسمشو بذاریم قرض الحسنه.

"
پگا نگاهی به اطراف کرد و گفت:" پیشنهاد می کنم امشبو جلوی بلا آفتابی نشی. لباساشو از هاول بیشتر دوست داره.

"
ماریتا خنده ای نخودی کرد و نگاهش به کلاشینکفی که زئوس تو جیبش چپونده بود، افتاد. به زئوس چپ چپ نگاه کرد:" هی زئوس می دونستی جنگ تموم شده و الآن تو صلحیم؟

"
زئوس شانه بالا انداخت و با دهن پر از آجیل و خشکبار گفت:" کار از محکم کاری عیب نمی کنه."
ماریتا آهی کشید و ناگهان بلا رو دید که داشت بهشون نزدیک می شد. هول شد و در حالی که سعی می کرد پاشنه ی کفش های پاشنه بلندشو که تو کف سالن گیر کرده بود، آزاد کنه، گفت:" هی بچه ها من فعلا می رم جیم شم. دو دیقه دیگه میام."
و تلوتلو خوران دور شد.
هاول به همراه بلاتریکس به پگاسوس و زئوس رسید. زئوس در حالی که لبخندی دندون نما تحویل هاول می داد، آجیل بهش تعارف کرد.
هاول چینی به بینیش داد و گفت:" نه من فقط نکتار و آمبروسیا می خورم امشب."
زئوس آهی کشید و زمزمه کرد:" به نظر من که آجیل از آمبروسیا و نکتار خیلی هم خوشمزه تره."
بلا نگاهی خشونت بار به هاول انداخت:" عزیزم. حتی زئوس هم نکتار و آمبروسیا نمی خوره. یکم یاد بگیر. تو که نمی خوای دل زئوسو بشکنی. اونهم وقتی که پیروز شدن ؟

"
هاول با ترس و لرز گفت:" اوه وای نه! زئوس همه آجیلاتو بهم بده.راستی بهتون برای پیروزی تو جنگ تبریک می گم."
زئوسس جیغ کشید:" نه همه ی سبدو نمی دم. مال خودمه! نه نبرش. پس من چی؟"
-دهه بهت می گم بده والا از آرانور اخراجت می کنم.
و سبد آجیل رو از زئوس گرفت و به همراه بلا به سوی دیگر مجلس رفت.
هاول که کم کم دور می شد، گفت:" راستی به دیگران فخر نفروشین برای پیروزیتون وگرنه خودم همتونو به تیر می بندم. شاید دفعه ی بعد اونا برنده شدن."
بلا:" وای چه مهربون شدی تو امشب

"
کمی که دورتر شدند، بلا در حالی که چانه اش را می خواراند به آرامی به هاول گفت:" هی اون ماریتا نیست؟ چه قدرلباساش شبیه لباسای منه."
تبریک آقا... رو ایفا باید بیشتر کار کنیم.

باتشکّر