مجلس بارعام! [انجمن ها - سازمان ملل قاره آرانور]
ورود




ورود خودکار

واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
افراد آنلاین
6 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 0
مهمان: 6

ادامه...
آخرین پاسخ ها در آکادمی نویسندگی و تالار شاعران
عنوان پاسخ ها آخرین ارسال
از کتاب تا کتاب 0 دیروز ۱۶:۲۷:۵۵
ادیب
به والدینم نگویید! 21 ۲۲:۲۵:۳۱ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹
پگاسوس
گفتگو با ناظرین 2 ۲۳:۳۸:۰۱ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
ادوارد کالن
مردن 6 ۱۸:۵۹:۵۲ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
دیانا گاراده
اسطوره ی قدرت ها 7 ۱۸:۳۹:۴۶ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
آسارن
شب‌های نوقلم 16 ۶:۲۰:۵۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
نارسیسا مالفوی
آوای طبیعت 1 ۲۰:۲۹:۱۳ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۹
نلثاریون دثوینگ
آخرين پاسخ ها در قاره آرانور
انتخابات مدال‌داران نوقلم- دور ششم
ششمین دوره‌ی انتخابات مدال‌داران نوقلم.

در این انتخابات طبق روال معمول، اعضای تارنمای نوقلم ترین‌های خود را در هفت شاخه طی فصل گذشته انتخاب می‌کنند.

این انتخابات از 12 شهریور آغاز شده و تا 26 شهریور 1389 ادامه دارد.

جزییات بیشتر و قوانین انتخابات مدال‌داران.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان


 پایین   پیام قبلی   پیام بعدی  قفل است.

« 1 ... 7 8 9 (10)


پاسخ به: به مجلس بارعام خوش آمدید! (جشن)
مدیر
عضو شده از:
۵:۵۹ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۸
از اسکاتلند
گروه:
كاربران عضو
ناظرین انجمن
جمهوری پیکودور
پیام: 590
سطح : 22
پست/روز : 212 / 531
روز/پست : 196 / 1506
درصد این سطح : 27
آفلاین
به تمامی بر و بچز خفنز ولگارد تبریک می گم
امیدوارم فعالیت توی ماه های بعدی بیشتر بشه و النتاری ها هم خودشون رو به ولگاردی ها برسونن

پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۵۵ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
_________________
آرانور بزرگ در دستان پر توان عاقلان

من بدون امضا هم معتبرم .
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: به مجلس بارعام خوش آمدید! (جشن)
شوالیه سپید
عضو شده از:
۱۸:۲۳:۲۸ چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸
از جنگیدن خسته نمیشم!
گروه:
كاربران عضو
رییس جمهور پارسوا
جمهوری پارسوا
پیام: 183
سطح : 12
پست/روز : 57 / 289
روز/پست : 61 / 569
درصد این سطح : 58
آفلاین
خب ببخشید سه تا نکته

1- اولا تبریک میگم به همه ولگاردی ها به خصوص ویولت که فعالترین نویسنده ایفا شده.


2- اگه میشه یکی به من بگه ولگارد چیو برنده شده؟


3- یوخده بمونین من نمایشگاهم تیموم شه؛ وقتم خالی شه،فعالیتامو شروع کنم، خودم یه کاری میکنم (البته اگه فهمیدم رقابتا سر چین )


هامین. ممنون اگه یکی توضیح بده.

پیام زده شده در: ۰:۵۹:۳۳ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸
_________________
سرباز:
- فرمانده! ما در محاصره کامل هستیم!

فرمانده:
- خیلی خوبه. این یعنی از هر طرف می تونیم حمله کنیم!

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: به مجلس بارعام خوش آمدید! (جشن)
شوالیه نوقلم
عضو شده از:
۱۵:۵۰ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
از دوري شما دلتنگم!
گروه:
كاربران عضو
جمهوری پارسوا
پیام: 1229
سطح : 30
پست/روز : 442 / 737
روز/پست : 409 / 2589
درصد این سطح : 49
آفلاین
به نام او
درود

لطفا اين جا رول بنويسين! حتي اگه 5 خط شد!

______________


قصر امپراتوري چراغاني شده بود، در حياط بزرگ آن گوشه به گوشه ميز و صندلي به چشم مي خورد و مردماني كه بر روي آن مي خوردند و مي نوشيدند. النتاري و ولگاردي، اوباش و پليس مخفي در كنارهم بودند. تا آن كه ...

ناگهان صداي طبل ها بلند شد و امپراتور ادموند، با رداي طلايي ابريشمي وارد شد، در سمت راستش آتنا در توري سپيدي بود و در سمت چپش ملفاريون با لباس رزم! با ورود ادموند، همه از جا بلند شدند و سرها را به نشانه ي احترام خم كردند.

هنگامي كه ادموند مغرور و متكبر بر تخت شاهنشاهي اش نشست، ملفاريون دست برد و شيپوري از ناكجا بيرون آورد و در آن دميد:
- بوووووووووق!

و با اين صدا، نمايندگان دو كشور النتار و ولگارد از جا برخاستند، در حالي كه سيني خراج خود را حمل مي كردند. رونين كه داشت ادموند را باد ميزد، با مشاهده ي سيني پر از طلايي كه دست استرجس پادمور بود، بسيار تعجب كرد! استرجس لباسي از برگ سبز پوشيده بود. در كنار استرجس ديدالوس ديگل، پادشاه ولگارد، د رحالي رداي خوني به تن كرده بود، داشت سيني پر از جمجمه را به سمت ادموند مي آورد.

ادموند بدبخت كه از مرده ها مي ترسيد، پريد تو بغل آتنا! ملفاريون ....
________________________

بقيه اش با شما!
اين جا تالار جشنه! الان هم بزرگترين جشن سرزمين اين جا انجام خواهد شد! گروه برتر و حزب برتر هم ميخواين تبريك بهشون بگين در همين جا!

پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۳۶ شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: مجلس بارعام!
مدیر
عضو شده از:
۵:۵۹ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۸
از اسکاتلند
گروه:
كاربران عضو
ناظرین انجمن
جمهوری پیکودور
پیام: 590
سطح : 22
پست/روز : 212 / 531
روز/پست : 196 / 1506
درصد این سطح : 27
آفلاین
ملفاریون به نشانه تاسف سرش را تکان داد و طوماری را از جیب شلوارش بیرون در آورد.طومار را باز کرد و مشغول خواندن آن شد:
به نام خدا
اینجانب،ادموند بوق زاده،امپراتور مقتدر و قادر سرزمین مرز های در هم شکسته،همسر آینده آتنا،پدر ملفاریون و ... (مخلفات) پس از بررسی های فراوان به کمک اهل بیت،امتیازات این ماه را به اطلاع شما مردم غیور و شریف و ... این سرزمین می رسانم:
امتیاز کل جمهوری النتار:1170
ملت همیشه در صحنه النتار:
- شیره !!!!!!! .
- امتیاز کل پادشاهی ولگارد:855
ملت غیور ولگارد:
- آقا یعنی چی؟ما اعتراض داریم به آبراهام نیاز داریم.هو هو هو،امپرور برو گمشو و ... .
ملفاریون:
- پیروز این ماه:جمهوری النتار،سرزمین نیک سرشتان پاک اندیش.
النتاری ها:
- .
ولگاردی ها:
-
ملفاریون:و اما در خصوص احزاب ... .

پیام زده شده در: ۲۱:۲۹:۱۰ دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹
_________________
آرانور بزرگ در دستان پر توان عاقلان

من بدون امضا هم معتبرم .
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: مجلس بارعام!
شوالیه نوقلم
عضو شده از:
۷:۰۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
گروه:
وبمستران سایت
كاربران عضو
جمهوری پارسوا
پیام: 2485
سطح : 40
پست/روز : 0 / 978
روز/پست : 828 / 116338
درصد این سطح : 14
آفلاین
هاول كت و شلوار مدادي‌اش را پوشيده بود، كراوات قرمز طرح‌دارش را بست، كفش نويش را كه شب گذشته، پس از دريافت دعوتنامه‌ي استرجس، خريده بود به پا كرد.

موهاي بلوندش را پشت سرش بسته بود و اكنون آماده‌ي حركت بود. گوشي‌اش را درآورد:
- شارايل، با ليموزينم ميرم. آماده شو.
- بله، جناب هاول.

- بلاتريكس، آماده اي؟ بريم؟
- بريم هاول جان.

بلاتريكس لباس بلند مدل‌دار ياسي رنگي پوشيده بود و موهاي سياهش را بالاي سرش جمع كرده بود.
- نارسيسا هم مياد؟
- مطمئناً. اون بهترين جنگجوي اين جنگ بود، استرجس مي‌گفت ميخواد بهش مدال بده.
- خوبه.

سپس هاول در را باز كرد و هر دو به حيات بزرگ و اشرافي‌شان قدم گذاشتند. به‌سرعت به طرف ليموزين نقره‌ايشان رفتند. شارايل در عقب را باز كرد تا رييس سازمان ملل و همسرش در آن بنشينند.

شارايل دكمه‌ي در حيات را زد سپس خارج شدند. طولي نكشيد كه به كاخ سازمان ملل رسيدند. ديروز، هاول كليد را در اختيار وارنا گذاشته بود تا تداركات لازم را ببينند.

به محض پياده شدن هاول و همسرش سيل جمعيت به سويشان آمدند تا به آنان خوشامد بگويند.

استرجس كه كت و شلوار شيكي با پاييون سفيدي بر تن داشت، موهايش را مرتب كرده بود، دستكشي سفيد به دست داشت به سمت هاول و همسرش آمد.

- سلام جناب هاول و خانم لسترنج. خيلي خوش اومديد.
- ممنون استرجس جان. رستم هم اومده؟!
- اوه، آره. خيلي خوشحالم كرد.
- ويليام چطور؟
- اونم اومده.
- خوبه، بريم بالا. بلا، هديشون رو بده.

بلاتريكس به شارايل گفت تا جعبه را بياورد. شارايل جعبه‌اي را آورد كه تماماً كريستاي بود و هفت سكه‌ي طلايي درون آن مي‌درخشيدند. شارايل آن را به بلاتريكس تحويل و بلا هم آن را به هاول داد.
هاول دستش را به سوي استرجس دراز كرد و گفت:
- تبريك ميگم استرجس جان. از اين كه در پايان صلح رو اعلام كردم و تو هم موافقت كردي خوشحالم. اين هديه‌ي ناقابلي از طرف من و همسرم به وارناست. هفت سكه‌ي طلاي اصل مربوط به دوران باستان.

استرجس با خوشحالي جعبه را در اختيار وزيرش، پگاسوس كه همراهيش مي‌كرد قرار داد و گفت: اين لطف شما رو مي‌رسونه.

سپس همه براي جشن وارد ساختمان شدند!



-------------------------------------------------
تبريك:
تبريك:

ضمناً عزيزان بايد براي تبريك رول بزنن هرچند خيلي كوتاه.

با سپاس

پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۰۵ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹
_________________
شخصی بد ما به خلق می‌گفت، از گفته‌ی او نمی‌خراشیم...
ما خوبی او به خلق گوییم، تا هر دو دروغ گفته باشیم!
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: مجلس بارعام!

عضو شده از:
۰:۳۹:۰۲ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۹
از ویرجینا، ایالت پوکاهانتس
گروه:
كاربران عضو
جمهوری وارنا
پیام: 12
سطح : 2
پست/روز : 0 / 31
روز/پست : 4 / 11
درصد این سطح : 25
آفلاین
ببخشید من رول ننوشتم حواسم نبود خیلی ذوق زده بودم الانم فقط میتونم نوشتمو ویرایش کنم نه پاک در هر صورت اینم حرف دل من که تازه اینجا عضو شدم :
زنده باد زنده باد وارنا ...زنده باد زنده باد وارنا...هووووووووررررررا...هوررررررررررراا...
دستا همه بالا همه بگید ماشاالله
دستا همه بالا همه بگید وارنااااااااا
هووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررااااااااااااا..................
قهرمان کیه؟ وارنا خیلی با حال کیه؟وارنا
زنده باددددددددددددددددددد.......

پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۱۹ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹

ویرایش شده توسط جودی در تاریخ ۱۳۸۹/۵/۶ ۲۱:۱۲:۵۷
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: مجلس بارعام!
شوالیه نوقلم
عضو شده از:
۱۵:۴۰ جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸
از جایی که جهان آرام نیست...
گروه:
كاربران عضو
ناظرین انجمن
جمهوری وارنا
پیام: 1196
سطح : 30
پست/روز : 291 / 728
روز/پست : 398 / 3014
درصد این سطح : 15
آفلاین
مجلس بارعام، جایی که کهن ترین مجالس تمام نوقلم در آن برگزار شده بود. پس از بازسازی به دست سازمان ملل رنگ و بوی دیگری گرفته بود.

دیوار ها بارنگ های شاد و طلایی می درخشیدند و چلچراغ های بزرگ و زیبایی از سقف آویزان شده بود.
مهمانان با لباس های فاخر خود به این سو و آن سو می رفتند و صدای خنده هایشان در سالن پیچیده بود.

بر تمامی دیوارها نماد گندم و الهه ی آتنا نصب شده بود که پرچم وارنا را در ذهن تداعی می کرد.

پگاسوس خندان در میان جمع می پلکید و تو حال و هوای خودش بود که به هیکل بزرگ زئوس که آجیل های جشن رو مشت مشت تو دهنش می چپوند برخورد کرد و با جیغی حاکی از خوشحالی او را در آغوش کشید و گفت:" هی پهلوون بلاخره بعد شیش قرن تو یه جنگی بردیم."

زئوس در حالی که خرت خرت آجیل می خورد، گفت:" آره. تا حالا اینقدر تفریح نکرده بودم. بیا تو هم آجیل بخور خیلی مفیده."

پگاسوس به آجیل های له شده ای که در دستان زئوس قرار داشت نگاهی کرد و گفت:" نه دکتر بهم گفته نباید فعلا چیز مفیدی بخورم. هی اون ماریتا نیست؟"

ماریتا تلوتلو خوران با کفش های پاشنه بلندش، خود را به آنها رساند:" هی بچه ها...سلام. تبریک عزیزان من. خیلی طول کشید تا بلا رو راضی کنم یکی از اون لباسای گل منگلیشو بهم بده. آخرم مجبور شدم وقتی با هاول رفت که بیاد اینجا، لباسا رو از تو خونش یواشکی وردارم."

زئوس سرش را خاراند و گفت:" یعنی دزدی؟"

ماریتا نیشخند گنده ای زد:" نه ترجیح می دم اسمشو بذاریم قرض الحسنه."

پگا نگاهی به اطراف کرد و گفت:" پیشنهاد می کنم امشبو جلوی بلا آفتابی نشی. لباساشو از هاول بیشتر دوست داره."

ماریتا خنده ای نخودی کرد و نگاهش به کلاشینکفی که زئوس تو جیبش چپونده بود، افتاد. به زئوس چپ چپ نگاه کرد:" هی زئوس می دونستی جنگ تموم شده و الآن تو صلحیم؟"

زئوس شانه بالا انداخت و با دهن پر از آجیل و خشکبار گفت:" کار از محکم کاری عیب نمی کنه."

ماریتا آهی کشید و ناگهان بلا رو دید که داشت بهشون نزدیک می شد. هول شد و در حالی که سعی می کرد پاشنه ی کفش های پاشنه بلندشو که تو کف سالن گیر کرده بود، آزاد کنه، گفت:" هی بچه ها من فعلا می رم جیم شم. دو دیقه دیگه میام."

و تلوتلو خوران دور شد.

هاول به همراه بلاتریکس به پگاسوس و زئوس رسید. زئوس در حالی که لبخندی دندون نما تحویل هاول می داد، آجیل بهش تعارف کرد.

هاول چینی به بینیش داد و گفت:" نه من فقط نکتار و آمبروسیا می خورم امشب."

زئوس آهی کشید و زمزمه کرد:" به نظر من که آجیل از آمبروسیا و نکتار خیلی هم خوشمزه تره."

بلا نگاهی خشونت بار به هاول انداخت:" عزیزم. حتی زئوس هم نکتار و آمبروسیا نمی خوره. یکم یاد بگیر. تو که نمی خوای دل زئوسو بشکنی. اونهم وقتی که پیروز شدن ؟"

هاول با ترس و لرز گفت:" اوه وای نه! زئوس همه آجیلاتو بهم بده.راستی بهتون برای پیروزی تو جنگ تبریک می گم."

زئوسس جیغ کشید:" نه همه ی سبدو نمی دم. مال خودمه! نه نبرش. پس من چی؟"

-دهه بهت می گم بده والا از آرانور اخراجت می کنم.
و سبد آجیل رو از زئوس گرفت و به همراه بلا به سوی دیگر مجلس رفت.

هاول که کم کم دور می شد، گفت:" راستی به دیگران فخر نفروشین برای پیروزیتون وگرنه خودم همتونو به تیر می بندم. شاید دفعه ی بعد اونا برنده شدن."

بلا:" وای چه مهربون شدی تو امشب"

کمی که دورتر شدند، بلا در حالی که چانه اش را می خواراند به آرامی به هاول گفت:" هی اون ماریتا نیست؟ چه قدرلباساش شبیه لباسای منه."

تبریک آقا... رو ایفا باید بیشتر کار کنیم.

باتشکّر

پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۵۹ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹
_________________
این نیز بگذرد.تنها کافی است از آن تجربه کسب کنی و بهره لازم را ببری!
الستون و ولستون، لیوادلسیا رو به پیروزی برستون
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال




 قفل است.


شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]


   قدرت گرفته از PHP   قدرت گرفته از MySQL   رتبه سایت   بهترین حالت نمایش با مرورگر فایر فاکس